خرید بک لینک
این بزرگترین و پردوام ترین خواهش من از توست:مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش در آورد و جای کوچکی برای من مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم.عزیز من!قایق کوچک

برچسب: نویسنده: کامران حیدری تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 4:16

یک جای قرآن را نمی فهمم

واللیل..

توصیف موی توست

یا چشمت؟!

برچسب: نویسنده: کامران حیدری تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 4:16

نامش برف بود
تن اش، برفی
قلب اش از برف
و تپش اش
صدای چکیدن برف
بر بام های کاهگلی ..
و من او را
چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست می داشتم

برچسب: نویسنده: کامران حیدری تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 4:16

دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: “در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است. گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت… شیرین بود، ادامه دادند …”

برچسب: نویسنده: کامران حیدری تاريخ: سه شنبه 22 بهمن 1398 ساعت: 4:16

صفحه بندی