برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
یک جای قرآن را نمی فهمم
واللیل..
توصیف موی توست
یا چشمت؟!
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
نامش برف بود
تن اش، برفی
قلب اش از برف
و تپش اش
صدای چکیدن برف
بر بام های کاهگلی ..
و من او را
چون شاخه ای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست می داشتم
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: “در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است. گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت… شیرین بود، ادامه دادند …”
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری